۱۳۹۵ شهریور ۲۸, یکشنبه

تابستان 95

تابستان 95 اینگونه بود...



شب 19 ماه مبارک رمضان.
مشهد اردهال
آقا ماشالله هم حسینشو مشورت داد تا معامله کنه. 
میگف اول قیکت کم بگو بعد هر چی گف بگو بار رو خالی کن
در ضمن بگو پول هم نداریم خخخ:)))))


این بیچاره هم توی شیشه خورده بود . یه ربع در همین حالت سردرگمی بود


سلفی خانوادگی


چهر فصل. نمیدونیم چرا اینجا دستمال کاغذی و خلال یکی بر میداشت :)))



اذا زلزلت الرض :))))
زدیی 

یه شام در خدمت آقا جواد گل


این یهویی هم واسه روز شش 94 از طرف مجتبی شهردار


سلفی با راننده تاکسی و مسافرش توی سرعت


عروسی ممد لسان 
خیلی حال داد. رمزی که ترکوندش . اوع اوع


میز ما هم که یهو رفت پایین :))))





خواااااااااااص



علی لسانو :))))  .
 ممد  بریمو . دوتا تی تاب فروشی کناره دیوانگان هست خخخخ
صادقه رو این صادقه صادقه رو خخخخ



خسته میفهمی ....خسته...

 همین میز رفت پایین


مسابقات والیبال جام برزک


یه مشت بچه بوچه بردیم هاا



شیرجه های فراموش نشدنی خخخخ
استرسهای بقیه :))
توپ توی سینش خورد چجور افتاد خخخخ


بعد از سانسهای هفتگی در خدمت جناب ارباب جعفری هستیم
یعنی نریم ناراحت میشه



اینم داش مهدی  و بنجامین
یه استرالیایی غریبه دو روز مهمون چندتا بچه کاشونی خنک افتیده
خودتون فک بکنید چه ها گذشت :))))
خخخخ گف یا عیسی مسیح علی گف بشین بابا عیساتونم کاسه لیس علی ماست خخ:)))))


یه چایی گلاب  بعد از ظهری باحال


عید قربان . همیشه در حال پوشک خریدن میبینمش :))
خدا بهش ببخشه
قسمت ما هم بکنه خخخخ




عروسی حسن آقا

عباس هم سنسورهارو به کار انداخته بود
خداروشکر دکمه رو نزد :)))




دور دوری داشتن خخخخ
همه تک تک گم میشدن. ولی توی خط پایان بودن



به کجا مینگری ممد؟؟؟؟؟

















۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

سفر لرستان تابستان 1395

خیلی گفتن یه بار با هم بریم
عید فطر چند روز تعطیل بود
علی رغم میل باطنی راه افتادم. هر چند موقع حرکت بابت الاف کردنهاشون میخاسم نرم.
واسه این بچه ها غصم شد :)))


مستقیم آبشار بیشه
علی تو ماشین خواب بود سگ چبش کرد :)))


تشکر از دوستانی که از اطراف و اکناف تشریف آورده بودن.
نصرآباد . نوش آباد . دوستان تلگرامی و اینیستاگرامی خخخ



حیف که توی آفتاب بود. ولی ژست عکاسی زیاد دیدیم.
آبمیوه و میوه رو هم ندادن.



بدون شرح . اذون گفتنش رو پسندیدم. بدون اعتنا به محیط و اطراف.


چه لیز بازی کرد. مثل باد معده صدادار خورد زمین.
شانس آورد نرفت تو رودخونه. شنا هم که بلد نبود.
بازم شکر بهروز رفت کمکش کرد. هر چند منم رفتم کمک بهروز خخخخ


آبشار نوژیان طبق معمول حال داد.
شیرجه های افسانه ای پدرام رو نگو :)))



بچه هامون یه اکبر جوجه خوشمزه هم خوردن
خخخخخخ

برو بچ باحال درود و دزفول.
طبابت هم کردیم واسشون


بازی مارک. 
حیف که یکم شر و شور بودن.
امامزاده آب سفید اینجورشون کرده بود :)))


کاظم آباد یادم رفت. چقد گوشت گرفته بودن. لامصب تو دهن آب میشد :)))

۱۳۹۵ تیر ۵, شنبه

سفر شمال و ماسوله بهار 95

دوباره اگه بگم یهویی شد میگی بسه دیگه اه.
ولی خداییش این خیلی یهویی و دقیقه نودی شد.
الکی واسه مسخره بازی حرف مرخصی زدم گرفت.
البته بماند که طرف عکسای سبلان هواییش کرد و هرگز هم بهش نرسید.


اونا که پنجشنبه رفتن و ما یکشنبه شب.
بچه رو هم بردیمش تا دلیجون وبع ساعتها  یه مزرعه حاج حیدر کشف کردیم تا اونجا بذاریمش.
ماشین هم که جا نداشت فقط بار میبرد.
کثافتا نمیخواستن ماهیتابه هم بردارن.
میخواستن همه ملک و داراییهامونو بفروشیم. خاصن میفهمید خاااااااص.



البته گیلاسها وسط دوتا خواب خیلی حال داد :))))
از امامزاده هاشم بگم که چه بارونی میومد.

و اصابت ترکش که خورد به لب طرف و جاش سیاه شد.
خوب احتیاط کن برادر من . احتیاط. :)))))))

صدای اون زن هم در اومد. البته صبح تلافی کردن.
و گیر کردن اون پیرمرد خواب آلود به بند اشکمو درآورد خخخ
چادر جمع کردن رو که نگو. همیشه باید به داد اینا برسم . مسئله رو بازش نمیکنم.
شلفچگان هم اگه مسئله باز میشه خراب میشد کار. خخخخ

مستقیم ماسوله
بین راه هم که هیچ جا نگه نمیداشت
منم کینه ای نیستم که اسم اون تابلو ***لجه رو بگم :)))


شکم خالی میگشتیم تا این رستوران رو دیدیم.
کاش از همون ماهیتابه استفاده میکردیم. 
بیچاره اون فرانسوی . خدا میدونه توی فرانسه چیا گفته .
 دیگه رستوران و غذاش و روضه 105 تومنش بماند :)))




یه بالا خونه پیدا کردیم واسه 8 نفر و یه بچه :))))
با صفا بود ومهمتر هوای توپش . آقای بامداد. 
بقیه هم اومدن و اضافه شدن
فقط توی یه اتاقاش یکی خوابید همش خواب میدید توی مرغه دون هست :))))


یه هفت هشت تا نماز هم پشت به قبله خوند :)))))))
ایشالا که قبوله حق . بگو ایشالا . نشنیدم .دوباره بگو: ایشالا


وسط نماز جماعت همینجوری گرفتم عکس قشنگی شد.
ولی خداییش با این وضع توقع دارم حتی قله دماوند هم امامزاده باشه.


به طرف قلعه رود خان. توی مسیر و پوسته موز.
فکرشم نمیکردن اینهمه پله رو توی این هوای شرجی بیان بالا
بعضیا پشیمون شدن
نقشه جغرافیا رو روی لباسش ببین


شانس آوردیم زیاد شلوغ نبود. با اون شلوار زشت بود خوب :))))
به سفارش اون لیدر رفتیم تا اون طرف قلعه رو هم ببینیم
آخ که چه مسیری داشت
مثه دیوار چین بود ..... نرفتین چین و گرنه میفهمیدید چی میگم :))))


نوک قلعه و به قول خودمون مارگاه
پاها همه شل و ول 
بچمون که سنش دوتای ما بود هم شیطونی میکرد و میخاس بره اون بالا


فقط غصه میخوردم به حال اون پیرمرد بلیط فروش :)))



مسیر برگشت رو میانبری اومدیم
آی پاااام که چه جور خورد توی درخت
الان نوشتم باز درد گرفت



کم سن ترین فرد هم میخواست قد قده مسن ترین رو در بیاره. 
ما تابع هیچ قانونی نیستیم. :))))



بعد از اینجا به سمت رامسر
ناهار نخورده و گشنه. قبل افطار رستوران آرش فک کنم رودسر
عجب زد حالی . بعد اینهمه صبر کردن و تست کردن آخرش 6 تا سیخ داشت
خوی آدم خوب یه نگاه به جمعیت ما میکردی
شیکم اون بچه هم سیر نمیشد


جلوتر پمپ گاز تبلیغ رستوران وحید رو دیدیم.
رفتیم سراغ به سراغ تا رسیدیم بهش. خیلی خوب بود.
اینقد که از یاده عکس غافل شدیم.
یه ذره بچه همش قزل میخورد :)))))))
البته از سیر و زیتون هم غافل نشیم که توی شمال لحظه به لحظه بود


خونه گرفتن رو که نگو. میگم خاصه میگید نه.
ویلا میخواست که دسته پلی استیشن رو زمین بذاره و دمپاییاشو در بیاره و بره توی آب و روی تخته کنار درخت موز بخوابه و تغییر رنگ بده و برنزه بشه. گاهی هم از اون نوشینیهای مختلف کنار دستش بخوره و ماسازور هم بیاد واسش.
دیگه جنات تجری من تحت الانهار و حورالعین بماند.
فقط یه کلام : زرشکککککککککککک . خودمونیش بمونه :))) اینجا زشته بگم
ولی اون پسر و دختر روبروی ویلا فراموش نمیشن هههه


آره حال میکنم. حالا بذار بخندن خخخخ

نمیشد خاص هارو فرستاد واسه خرید. مجبور شدم برم دنبالشون واسه شام خریدن. 
دمش گرم فلافلی عادل اهوازی. خودمون دست به کار شدیم. تنها غذایی که همه رو به نفس نفس زدن انداختیم.
هنونه رو نفهمیدیم کی خورد

آقای ببری هم همه چیزی داشت. سیرهارو هم انداخت.
سیر ترشی همش دنبالمون بود خخخخ . فقط چند جا گشنش شد :)))))

اینم یه گرافیتی خخخخ


کارتینگ رو که کسی نیومد. دوتایی رفتیم. باختم دیگه.
شهر بازی هم سینما 6 بعدی رو سلف سرویس نداد نرفتیم خخخخ
یه اسباب بازی با شکل جالب هم اونجا بود خخخ همه نباید بدونن وگرنه همه چیو میگفتیم.


گولو آب داغ رو باز میکرد تا آبگرمکن خاموش نشه.
 بله . اینجا ایرانه و هر وسیله ای غیر از کار اصلیش کارهای جانبی هم میشه ازش کشید.
فقط باید سرت و مغزت بزرگ باشه.
مدیونی نفهمی کیو گفتم خخخ.


به سمت دو هزار سه هزار. 
بچه پررو به من میگه مسلمونا مرده پرستن بعد خودش میپیچونه میره نیاسته سر قبر حبیب (خدا بیامرزتش. هفتش بود ).
زنده بود کجا بودی باهاش عکس بندازی که حالا با سنگ قبرش پست میذاری. البته میدونم هدفش چی بود. امیدوارم ناراحت نشه.
.
هلو کله و کلیشم. فک کنم بچه همینطرفا بوده. :)))
گفتن جوجه کمه ولی به اندازه بود.
 خطر مار گزیدگی هم حاشیه زیاد داشت. همه نگاها روی درخت و افعیاش بود.
همش میگم چیزای مهم مثه عابر بانک و ... رو دست بچه نذارید باشه. :)))) دیدید همه رو ریخت توی رودخونه.


یه بار دیگه یه گریزی بزنیم به اون دختر و پسر روبرو ویلا. :))))))
فوتبال ساحلی هم که خیلی حال داد. هم رامسر و هم عباس آباد.( البته فک کنم دومیش نشتارود بود)
توی دریا هم بهنامو یاده فواره های باغ فین انداختم :)))
بچه چه شوتهایی میزد. فک میکرد توی سانتیاگو هس.



بعد از اینجا تصمیم کبری گرفته شد و جدا شدیم.
سلمان شهر هم داغو داغو داغو

ایران کتان هم توی مسیر نمک آبرود رفتیم. نفرات آخر بودیم و دشت آخرشون.
رستوران گلستان هم عالی بود. 
چالوس هم اصلا یادم نمیاد.


 در کل عالی بود .بماند که اون اکیپ زمینهاشونو فروختن و فقط ماشین رو به روز تر میکردن. و البته لباس. 
شلوارک و تیشرت  و کلوچه هم باید واسش خرید.
پیشنهادم اینه همه جمع بشیم یه ماشین جدید واسش بخریم .
از خاطره زیبای اونا توی پمپ گاز هم غافل نمیشیم که بچه رو هم پایین کردن :))))))